صحیفه را که باز می کنم، دعای سی و دوم می آید:از دعاهای امام (ع) برای خود بعد از به جا آوردن نماز شب درباه ی اقرار به گناه.
به یاد تمام شب هایی افتاده ام که می توانستم بیدار باشم و خوابیدم. به یاد همه ی شب هایی که در نیمه شب بی اراده بیدار شدم و از رختخواب نبریدم.به یاد همه ی سحرهایی که از بستر رها شدم، اما سر سجاده ننشستم . به یاد همه ی نیمه شب هایی که سر سجاده نشستم و حال نماز خواندن دست نداد. به یاد همه ی ثلث های آخر شبی که تنها ستارگان را رصد کردم و ستاره نشدم...( به قول آن مرحوم یاد انسان را بیمار می کند)
وَ لا اَستَجیرُ بِتَهَجُّدی لَیلاً شبی بیدار نبوده ام که از آن به تو پناه برم، حال آنکه تو شب را برایم قرار دادی...
شب ها را صبح کردم، اما صبح نشدم.
آن بزرگ گفته بودند که اگر دنیا را می خواهی نماز شب بخوان و اگر آخرت را می خواهی نماز شب بخوان. من حتی برای دنیایم هم بیدار نشدم. آخرتم که ...
خدایا این دختر را بیدار کن... خدایا ...
چه زیباست که به قضا و خواست تو دلخوش شوم، نه؛ نه اینکه تنها دلخوش شوم؛ یقین کنم که بهترین است برای من. یعنی قلبم به آن آرام شود، قلبم به قضای تو فراخ شود. بگویم با خودم که بهتر از این نمی شود و ذره ای در این گفتن بالا و پایین نکنم. و چون اینگونه شد، سراپا شکر شوم از این همه محبت، از این همه توجه. با خودم بگویم که اگر اینطور نمی شد، چه بد فرجامی بود و چه تلخ روزی ای.
این روزها تماما دوست دارم، بی قَدَر شوم. و برایم همان که قضایت تدبیر می کند، رقم بخورد. دوست دارم به دست های تو زل بزنم و فعل تو را ببینم، و غرق در شادی شوم، از همه ی فعل های تو.
برایم بخواه که از قدرم به قضایت پناهنده شوم. برایم بخواه ...
اللّهم صَلِّ علی محمّد و الِه و طَیّب بِقَضائِکَ نَفسی وَ وَسِّع بِمَواقِعِ حُکمِکَ صَدری وَ هَب لی الثِّقَةَ لِاُقِرَّ مَعَها باَنَّ قَضاءَکَ لَم یَجرِ الا بالخیَرة و اجعَل شُکری لَکَ عَلی ما زَوَیتَعنّی اَوفَرَ مِن شُکری ایاکَ علی ماخَوَّلتَتی
گره می زند و باز می کند، می بندد و می گشاید، جان به لب می رساند و رها می گرداند، این است ماجرای گذر ایام... می گذرد این سان یا آن سان ... و گاه می اندیشی که چه تفاوت می کند مگر ... و گاه می گویی کاش آنچنان می شد وگاه می گویی کاش این چنین می شد... این است ماجرای گذر ایام ...
خوب که بنگری، می یابی که تمام ماجرا ، اوست. اوست که می بندد و اوست می گشاید؛ اوست که می گیرد و اوست که رها می کند؛ اوست که گرفتار می کند و اوست که آسایش می دهد.
تو توهم کرده ای که آن شخص، آن شیء، آن ماجرا، گرفتارت کرده است. خوب که بنگری، می یابی که ...
خدایا قلب این دختر را آرام کن.
یا مَن تُحَلُّ بِه عُقَدُ المَکاره و یا مَن یُفثاُ به حَدُّ الشَدائِد و یا مَن یُلتَمَسُ مِنهُ المَخرَجُ الی رَوحِ الفَرَج
این سحرهای آخر ماه کریم، این سحر های واپسین ماه رمضان که سخت رخ می نماید و «سخت» دل می برد و به کرشمه ای دل می ستاند و رخ می پوشد و نقاب می زند و «نقاب» می زند ...
این سحر ها مرا بس است تنها همین عبارت: الهی لا تُؤَدِّبنی بِعُقوبَتِک خدایا با عقوبتت مرا ادب مکن. خدایا برچیدن شدن ماه رمضان را هنگامه ی خاتمه ی نماز و دعا و خلوت من قرار نده، خدایا نمک عبادت را از من نگیر، خدایا من را با دور شدن از خودت تأدیب نکن! خدایا این حلاوت را از من مگیر...
این روزها بسیار می اندیشم که این ادب کردن و سر جا نشاندن، خود، بسی لطف است که به تو آگاهی دهد و تو را بازگرداند. این قانون است که اگر با مهر درنیابی با قهر گوشزد می کند، اگر با تشویق در نیابی با تهدید تاکید می کند، اگر با تعلیم در نیابی با تفهمیم درمی یابدت ... اگر ... .
همه ی اینها را گفتم ،اما باز می گویم: خدایا با عقوبتت مرا ادب مکن! خدایا به این دختر رحم کن...
این روزها... گذر ایام و تجربه های ریز و درشت زندگی مرا رسانده به اینجا که ایستاده ام،در محضر شما... محل حضور شما... عالم محضر شماست.دیگر تقلی های کودکانه و تعجیل های نوجوانانه و از این در به آن در رفتن ها -می دانم و خوب می دانم - مرا کارساز نیست. چیزی مرا به سوی شما می خواند که طاقتم و توانایی ام به آن نمی رسد و خوب می دانم که هیچ کس را طاقت برآوردن آن نیست... خوب می دانم ...
نفس من اما،با تمام این دانسته هایم گاه گاه سرکشی می کند و مرا به «دیگری» ارجاع می دهد، «دیگری» ای که خود - اگر عاقل باشد یا عاشق یا حتی ادم - در برآورده شدن حاجاتش به شما نیازمند است.
خدایا این دختر را حفظ کن
اَللّهمَ وَلی اِلَیکَ حاجَةٌ قَد قَصَّرَ عَنها جُهدی، وَ تَقَطَّعَت دونَها حِیلی، وَ سَوَّلَت لی نَفسی رَفعَها الی مَن یَرفَعُ حَوائِجَهُ اِلَیک، و لا یَستَغنی فی طَلِباتِه عَنکَ، وَ هیَ زَلَةٌ مِن زَلَلِ الخاطِئین، وَ عَثرَةٌ مِن عَثَراتِ المُذنِبین
بازگشت راه آمده سخت است؛ نه، اشتباه لفظی بود. بازگشت غیرراه آمده یا بازگشت راه نیامده. اگر راهم صراط یا سبیل بود، در نهایت حتما به سلسبیل می رسید. اما اینجا تنها سراب می بینم ...
چند بار دستم را به سویت بالا برم و چشمانم را به زمین بدوزم و بگویم که بگو چه کار کنم؟ مستاصلم، مستاصل. چند بار گفته باشم که هر چه تو می خواهی مرا کافی است ... و تو لبخند زده باشی و سکوت کنی و انگار زمانی است که باید بگذرد و انگار استیصال هم جزء این فرایند است ...
واقعا مرا درس خواندن ، کارکردن، نوشتن و ... کفایت می کند؟ من برای اینها آفریده شده ام؟ به کدامین غایت گلم را آب دادی؟ که بیایم و بشوم اینکه هستم؟ نمی دانم کجایم. زیر پایم سست است. سرگشته ام، حیرانم. به سوی تو گریخته ام. فَقَد هَرَبتُ الَیک. این گریختنم به سوی تو گریختنی علی وار نیست. چون تو سزاوار پرستشی تو را نمی پرستم. راه آسمان را نمی دانم. آمدنم به سوی تو از بد حادثه است. آمده ام، چون جای دیگری نیست، راه دیگری نیست. چون صورتم به دیوار خورده است. چون مأمنی ندارم. روبرویت ایستاده ام، وَ وَقَفتُ بَینَ یَدَک. ببین حال زارم را مُستَکیناً لَک . ببین تنهاییم را. ببین بی پناهیم را . ببین سرگشتگی ام را ...
بگذار با تکرار کلمات علی (ع) من هم به تو بپیوندم. بگذار من هم مصداق این کلمات شوم: وَ اَن تَجعَلنی مِمَّن یُدیمُ ذِکرَکَ وَ لایُنقَضُ عَهدَک . بگذار باز هم به تو برگردم.
چشمانم بزرگی می خواهند. چشمانم عظمت می خواهند. چشمانم کرامت می خواهند. چشمانم عزت اسلام را می خواهند. چشمانم تماما محرومند. تمامی شوق و رغبت را به چشمانم برای چنان روزی وعده داده ام. ظهور حکومتی که مظهر تمام خدا بر روی زمین باشد. آرمان شهر؛ آرمان شهر واقعی.
چشمانم آخرت را بر روی زمین می خواهند. می دانم که آخرت را با دنیا، فقط سنخیتی از حیث ظهور و بروز است. اما بگذار یک بار هم که شده آخرت را در دنیا سیر ببینم. بگذار چشمانم عادت کنند؛ به کم قناعت نکنند.برای آنها که ایمان دارند به غیب، وصف کامل است. اما برای من غیب دشوار است، من اسم را می خواهم. چشمانم خورشید می خواهند...
اللهم انّا نَرغَبُ الیکَ فی دولةٍ کریمه، تُعزُّ به الاسلامَ و اَهله و تُذِلُّ به النفاقَ و اَهلَه، وَ تَجعَلُنا فیها مِنَ الدُعاةِ اِلی طاعَتِکَ و القادَةِ الی سبیلِکَ، وَ تَرزُقُنا بِها کِرامَةَ الدُنیا و الاخِرَةِ
برایم امشب بخواه؛ زیاد بخواه. برایم بخواه که روزه بگیرم، نه اینکه دهان از خوردن و آشامیدن فروبندم. برایم بخواه که بد نکنم، بد نگویم، بد نبینم، بد نخواهم. برایم بخواه که درک کنم که قرار است هم صحبت چه روزها و شب هایی شوم. برایم امشب زیاد بخواه.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد، و اَلهِمنا مَعرفَةَ فضلِهِ وَ اِجلالَ حُرمَتِهِ، و التَّحَفُّظَ مِمّا حَظَرتَ فیهِ، و اَعِنّا علی صِیامِهِ بِکَفِّ الجَوارِحِ عَن مَعاصیکَ، واستِعمالِها فیهِ بِما یُرضیکَ حتّی لا نُصغیَ بِاسماعِنا اِلی لَغوٍ، وَ لا نُسرِعَ بِاَبصارِنا اِلی لَهوٍ
← صفحه بعد